هدیه ...

... !!!
" همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست ، خیلی ها میروند تا ثابت کنند که تا ابد عاشق اند "
و اما عشق ...
" به خاطرعشق خودت زنده نباش ، به خاطر کسی زنده باش که به عشق تو زنده است "
رنگ عشق ...
حسرت ...
میدونی حسرت چی را دارم می خورم ...؟! حسرت اینو كه حالا كه می دونم باید چی كار كنم دیگه نمی تونم و ای كاش ای كاش ای كاش اون موقع كه می تونستم می دونستم !
سنگ عشق ...
زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینهام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم یخ می كند، سنگ آتشینم سرد می شود و تنها سنگش باقی می ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتشاش میماند.
مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش
مرا ببخش كه در سینهام سنگی آتشین است
تشنه ام هنوز ...!
من با تو همه آبهای جهان را شناور گشتهام
من با تو تمامی آسمانها را به پرواز كشیدهام
و سراسر صحراها را طعم باران چشانیدهام
من از مرور تو، همه جامهای گذشته را لبریز كردهام
و تمامی لحظههای عشق را یك جرعه سركشیدهام
و تشنهام هنوز !
تمامی دشتهای هستیام از آن توست
كاش گلهای بیشتری داشتم
و چشمههای نوشتری
بر كدام موج آرام نشستهای
كه در لالایی نگاهت
این همه آرامم میكنی
در گهواره چشمانی كه، دنیای مرا تاب میدهد
تنها و خسته ام هنوز ...
آهی اگر از سوز غریب عاطفه برآورم
تمامی آبهای جهان آتش خواهد گرفت
نگاهی اگر اقیانوس مرا سرریز كند
چشمانت پراز آسمان خواهد شد
با این همه
گهواره مرا بجنبان عزیز
بر سینه خیال
كه من در ارتفاع شكوهناك خویش
كودكی تنها و خستهام هنوز
دوستی ...
دوست داشتن مثل بازی الاکلنگ می مونه اونی که عاشقتره همیشه خودشو میاره پایین تا عشقش از بالا بودن لذت ببره ...
ای همیشه خوب ... فریدون مشیرى
اى همیشه خوب
ماهى همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغكان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه میكشم ترا بكام خویش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى همیشه خوب !
اى همیشه آشنا !
هر طرف كه میكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه میكند شنا
در میان بازوان تو !
ماهى همیشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
یك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !
» فریدون مشیرى
گلایه ...
فراتر از بال
فراتر از خیال
فراتر از عشق
كجاست آن جا كه در من است
كجاست او كه با من؟
نمییابمت تو را در آنجا
دلم بهانه میگیرد
تو را كه در اینجایی
تو هم بهانه میگیری مرا
تو هم دست خالی برگشتهای
و ما از تهیدستی دلهامان
برای هم گلایه میكنیم ... !
گلم ...
این آخرین نامه ای که از من دریافت می کنی چون دیگه توانی برای نوشتن وجواب نگرفتن ندارم
اول از همه ازت می خوام و خواهش می کنم به حرفام خوب خوب گوش بدی
آن روز گذشت ، روز جدایی
روزی که همیشه از آن هراس داشتم
آن روز گذشت و من گریان به خانه بازگشتم با کوله باری سنگین
سنگین و نفسی بریده و دلی شکسته و غمگین
آمده بودم
اینبار بی امید دیدنت برگشتم
آن روز گذشت
اما شکنجه گاه من از آن روز به بعد بود
روزها شکنجه ام می کردندو هیچ کس به دادم نرسید
کسی صدای جیغ و فریاد مرا نشنید
چه آنها که در اطرافم بودند و چه آنها که دورتر از همیشه
ای کاش که می مردم در این شکنجه گاه روزها
این جمله را هزاران بار با خودم تکرار می کردم
اما روزگار از من چیز دیگری می خواست
روزها ادامه یافت
اینک من نمی دانم قربانی کدامین اشتباه بشریت بوده ام
اینک من نمی دانم جزای کدامین گناه نکرده ام را پس می دهم
من قربانی سادگی و صداقت شدم
اما هیچ کس نفهمید
اما هیچ کس ندانست
چرا که کسی مرا باور نکرد
کسی به عهدش وفا نکرد
اما نمی دانم من به چیز و چه کس وفادار مانده ام
هیچ کس عهد مرا باور نکرد.
کاش ...
سکوت ...
حالا هزاران سال بعد از تو یاد سکوت خویش می افتم
شب نیست از اندوه چشمانت،پلکی به روی پلک بگذارم
ترسم فراموشت کنم ناگه، تا از خیالت چشم بردارم
من بودم وماه وشب وشعرم؛ ـ شعری که سهم چشمهایت شد!
حرفِ دلت با ماه می گفتی؛ ـ ماهی که هر شب داده آزارم ـ
اینگونه با من دشمنی تا کی؛ ـ دیگر به خواب من نمی ایی ـ
در کوچه باغ خواب رویاها ایا نخواهی کرد تکرارم
این چندمین بار است بی خوابی سهم من از چشمان ناز توست
هرگاه قرص ماه کاملتر، من نیز تا خورشید بیدارم
زیبا شبی بر چشم من بُگذر تا در وجودِ خویش دریابی؛
من شاعری آواره با عشقم ازشعر چشمان تو سرشارم
یک روز باران خوب یادم هست؛آهسته گفتی دوستم داری
با واژه های ساده اما سخت،گفتم که من هم دوستت دارم
حالا هزاران سال بعد از تو یاد سکوت خویش می افتم
یک شوق دیرین می دود در من، میخواهد از من خواب انگارم
فردا مرا از یاد خواهی برد، فردا؛ - همین فردا که میاید -
زان پس درونِ خود به آسانی روزی تو خواهی کرد انکارم.
هدیه ...

هدیه ...

پاییز ...
« دنیا مثل پاییزه هم قشنگه هم غم انگیزه ٬ قشنگیش به خاطره تو و غم انگیزیش به خاطره دوری تو »
چه زیباست ...
چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن
چه زیباست همیشه در تنهایی ترا حس کردن
چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن
عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم
عزیزم همچون نفس کشیدن ترا به خاطر می سپارم
یک روز دیگر هم بدون تو گذشت ...
عادت ...
به تو عادت دارم
مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت
و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم .
در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است
تو توانایی آنرا داری که به این فاصله پایان بخشی ...
اگر ...
بدون اسارت دوستت بدارم
با آزادی كنارت باشم
بدون اصرار تو را بخواهم
با احساس گناه تركت نكنم
با سرزنش از تو انتقاد نكنم
و با تحقیر به تو كمك نكنم
و اگر تو نیز با من چنین باشی ، یكدیگر را غنی خواهیم !
تبلیغات