جمعه سی ام مهر 1389
فقط تو...
جمعه سی ام مهر 1389
تو
« چشمها را شستم جور دیگر دیدم تو همانی بودی كه دوستت داشتم »
جمعه سی ام مهر 1389
سادگی
" کاش می شد روی خط زندگی با تو باشم ... تا نهایت سادگی "
جمعه سی ام مهر 1389
پنجره دل
وقتی از پنجره دلت به آسمان آبی خوبی هایت می نگرم احساسی در درونم می گوید کاش وسعت آبی لحظه هایت مال من بود!
جمعه سی ام مهر 1389
دلم برای كسی تنگ است
دلم برای كسی تنگ است كه زیبایی روح را می ستاید ، مهربانی را دوست دارد
گذشت را می فهمد ، سادگی را زیور می داند ، وفا را گوهر.
دلم برای كسی تنگ است كه چشمان خیس از اشك را می بوسد
و با سر انگشت مهربانش آبی آسمان را نشان می دهد
كسی كه به خاطرم آفتابی می شود !!
گذشت را می فهمد ، سادگی را زیور می داند ، وفا را گوهر.
دلم برای كسی تنگ است كه چشمان خیس از اشك را می بوسد
و با سر انگشت مهربانش آبی آسمان را نشان می دهد
كسی كه به خاطرم آفتابی می شود !!
جمعه سی ام مهر 1389
زندگی زیبا
" زندگی مثل مردابه ، شاید زیبا نباشه ولی میشه درونش نیلوفری مثل تو پیدا کرد "
جمعه سی ام مهر 1389
آنجا که نام من آغاز میشود
آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر، آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است
آنجا که نام من آغاز میشود
آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش نفس میکشم
فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان میکنم
تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست میبندم
تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر، آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است
آنجا که نام من آغاز میشود
آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش نفس میکشم
فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان میکنم
تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست میبندم
تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...
جمعه سی ام مهر 1389
باور کن مرا
همیشه کسی که تو را باور دارد یک قدم از کسی که تو را دوست دارد جلوتر است
من تو را باور دارم تو نیز مرا باور کن که در این مهلکه به باور تو خرسندم...
من تو را باور دارم تو نیز مرا باور کن که در این مهلکه به باور تو خرسندم...
جمعه سی ام مهر 1389
آرزو
واقعا نمی دانم كه با چه بیانی زیبایی عشق تو را بسرایم. تمام غم های من با لبخندی كه بر لبهای شیرینت نقش میبندد از بین می رود و تمام شیرینی زندگی ام با كوچكترین غمی كه بر چهره تو می نشیند محو می شود. نازنینم لحظه ای نیست كه در یاد تو و غرق در خیالت نباشم. گلم نمی دانم چطوربگویم كه چقدر دوستت دارم و چه اندازه میزان محبت تو در دلم ریشه افكنده است. فقط آرزو میكنم كه زندگیم حتی برای یك لحظه هم كه شده كوتاه شود و تمام آن را در كنار تو باشم . روز به روز كه می گذرد آتش محبتت در دلم بیشتر می شود و من به خاطر این محبت تو از صمیم قلب می گویم كه:
" گل زندگیم دوستت دارم "
جمعه سی ام مهر 1389
نفر سوم
« در دنیا فقط سه نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میكنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود »
جمعه سی ام مهر 1389
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی ...
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی ...
جمعه سی ام مهر 1389
طلوع دوباره من
" دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی "
جمعه سی ام مهر 1389
تمنا
نیم نگاهی به نیاز نوازشم نمی کنی
با ناز نیز ناهیدوار نمی خرامی به برم
ناوک نگاهت را به نگاهم نمی اندازی
مگر نمیدانی نوازشت مرهم جان رنجور من است
مگر نمیدانی نازت نیاز تنهایی آغوش من است
مگر نمیدانی نقش نگاهت تمنای نگاه مغرور من است
با ناز نیز ناهیدوار نمی خرامی به برم
ناوک نگاهت را به نگاهم نمی اندازی
مگر نمیدانی نوازشت مرهم جان رنجور من است
مگر نمیدانی نازت نیاز تنهایی آغوش من است
مگر نمیدانی نقش نگاهت تمنای نگاه مغرور من است
جمعه سی ام مهر 1389
مناظره عاشقانه لیلی و مجنون
لیلی گفت:موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت:
نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.
دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت:
هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.
نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:
من خار را دوست تر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است.
پلی که مرا به تو می رساند.
بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت:
اما من از این پل گذشته ام.
آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.
بی سوار و بی افسار.
عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت.
لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد
دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت:
نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.
دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت:
هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.
نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:
من خار را دوست تر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است.
پلی که مرا به تو می رساند.
بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت:
اما من از این پل گذشته ام.
آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.
بی سوار و بی افسار.
عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت.
لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد
جمعه سی ام مهر 1389
خاطره
" گلهایی كه بر طراوت پیكرم میرویند رنگ نوازش دستان تو را دارند، نیلوفرانی بر ساقهایم پیچانند كه در بوی تو میخزند. تو گلبرگی جامانده در لحظههای خاطره منی كه بوی صد باغ بر میآید از آن "
جمعه سی ام مهر 1389
پنهان کن در آغوشت مرا
مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن
آن سوی تاریکی ، بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا
در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...
آن سوی تاریکی ، بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا
در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...
جمعه سی ام مهر 1389
شیرین ترین آرزویم
سلام مهربانم
كسی را برتر از شما نیافتم برای اندكی صحبت دل و راهی را معقول تر كه با آمدن و رفتنی قطع شود و منتظر تا تماس بعدی كه آنرا نیز انتظار كه انتظار عادتی است دیرینه.
مهربانم، یگانه شور انگیزمن
شور دوست همی داشتنت چنان شرر بر جانم انداخته است كه تاب را زكف ربوده و جان را ز تن . همه وجودم تمنا گشته است و هر زمان كه به دست افشانی دیدارت می آیم چنان قطره ای باران كه بر پنجره فرو بسته دلت،لرزان بر شیشه نفاق و جدایی ساییده می شوم فرو می ریزم و حسرت دیدار تو تا تبخیری دیگر و بارانی دیگر بر لطافت ابری دلم باقی می ماند.
مهربانم، شیرین ترین آرزویم
انتظار را تار و پود از هم دریده ام و لبانم را بر سراب لبانت با تاری ازجنس حسرت تنیده ام ،رخساره ام بسی مكدر و شكسته است و چون به محراب حضورت نایل آید از گرمی آن اندكی گلگونی خواهد گرفت چرا كه ساقی من تویی و شراب وصلت كیمیای وجود مس فام من.
مهربانم، امید روز و شبهای من
روزها را به انتظار دیدارت به شب می برم و شب در خیال رویای شما در خواب به روز،گویی آسمان یا فقط خورشید را به دل دارد و یا فقط ماه را و نمی دانم این چه سری است كه در من نهفته است از دوست همی داشتنت.بسان آرش می مانم كه همه وجود خود را در تیری مجموع كرده و تا مرز دوست همی داشتنم بر من و شما هویدا شود كه پس از گذر ایامی غریب به 5سال تیری سرگردان در كهكشان فراموشخانه ذهنت هنوز در حركت است و نشان از بی مرزی سرای دوست داشتنت میباشد.
مهربانم، علاقه بی پیرایه من
قاف تا قاف دلت را سیمرغ وار چرخیده ام و بارها و بارها در فراقت ققنوس وار بر آتش دل خود سوخته ام تا تولدی تازه داشته باشم در خود سوزی خود كه از این حیث گرما بخش حریم سرد سرای دلت باشم كه توالی این حركت وجودم را به خاكستری خوشبو از عطر دوست داشتنت مبدل ساخته است.
مهربانم، هورم نوشتارم
دل نوشته هایم به فریاد آمده اند و انگشتانم لرزان بر صفحه،گویی رمقهای آخرین خود را كه روزی توانی پر شور بود،را می كشد و دیری نخواهد پایید این شمع را كه در مسیر تند باد گذشته خود قرارداده ایی به خاموشی رود و جز هاله ای از دودی سیاه بر وجود سفیدم برجای نگذاری و من شرمسار باشم از ناتوانی خود در برابر همه وجود مهربان كه آنچه را كه می نویسم و توان آن بر من آمده است از وجود علاقه ای پاك و دست خطی كه در مكتب خانه خودت آموختم میباشد.
مهربانم، سوز دعا و ورد شبانه ام
تورا می ستایم و بر محراب عشقت دوگانه صداقت و عشقت را بر پا می دارم تا از چند گانگی و نخوت علاقه به غیر بپرهیزم تا در سیر مسیر عشقت به كعبه مقصود رسیده و جرعه ای از زمزم وصلت نوشیده تا سعی خود را بر ای اجابت دوگانه خود از صداقت عشقم تا عشق صادقم را هفت كه نه هفتاد بار بپیمایم تا همچون قاصدكی در میقات باد خوش خبر و خوش یمن بر هر دل شوریده ای نشاط گردم.
مهربانم، مهربان من
تو را به دل دوست می دارم و به سرشت پایدار و تا نفس آخرین از این دامان پر سوز دست بر نمی دارم كه همان نشان سرگشتگی و بی سامانی ماست .
كسی را برتر از شما نیافتم برای اندكی صحبت دل و راهی را معقول تر كه با آمدن و رفتنی قطع شود و منتظر تا تماس بعدی كه آنرا نیز انتظار كه انتظار عادتی است دیرینه.
مهربانم، یگانه شور انگیزمن
شور دوست همی داشتنت چنان شرر بر جانم انداخته است كه تاب را زكف ربوده و جان را ز تن . همه وجودم تمنا گشته است و هر زمان كه به دست افشانی دیدارت می آیم چنان قطره ای باران كه بر پنجره فرو بسته دلت،لرزان بر شیشه نفاق و جدایی ساییده می شوم فرو می ریزم و حسرت دیدار تو تا تبخیری دیگر و بارانی دیگر بر لطافت ابری دلم باقی می ماند.
مهربانم، شیرین ترین آرزویم
انتظار را تار و پود از هم دریده ام و لبانم را بر سراب لبانت با تاری ازجنس حسرت تنیده ام ،رخساره ام بسی مكدر و شكسته است و چون به محراب حضورت نایل آید از گرمی آن اندكی گلگونی خواهد گرفت چرا كه ساقی من تویی و شراب وصلت كیمیای وجود مس فام من.
مهربانم، امید روز و شبهای من
روزها را به انتظار دیدارت به شب می برم و شب در خیال رویای شما در خواب به روز،گویی آسمان یا فقط خورشید را به دل دارد و یا فقط ماه را و نمی دانم این چه سری است كه در من نهفته است از دوست همی داشتنت.بسان آرش می مانم كه همه وجود خود را در تیری مجموع كرده و تا مرز دوست همی داشتنم بر من و شما هویدا شود كه پس از گذر ایامی غریب به 5سال تیری سرگردان در كهكشان فراموشخانه ذهنت هنوز در حركت است و نشان از بی مرزی سرای دوست داشتنت میباشد.
مهربانم، علاقه بی پیرایه من
قاف تا قاف دلت را سیمرغ وار چرخیده ام و بارها و بارها در فراقت ققنوس وار بر آتش دل خود سوخته ام تا تولدی تازه داشته باشم در خود سوزی خود كه از این حیث گرما بخش حریم سرد سرای دلت باشم كه توالی این حركت وجودم را به خاكستری خوشبو از عطر دوست داشتنت مبدل ساخته است.
مهربانم، هورم نوشتارم
دل نوشته هایم به فریاد آمده اند و انگشتانم لرزان بر صفحه،گویی رمقهای آخرین خود را كه روزی توانی پر شور بود،را می كشد و دیری نخواهد پایید این شمع را كه در مسیر تند باد گذشته خود قرارداده ایی به خاموشی رود و جز هاله ای از دودی سیاه بر وجود سفیدم برجای نگذاری و من شرمسار باشم از ناتوانی خود در برابر همه وجود مهربان كه آنچه را كه می نویسم و توان آن بر من آمده است از وجود علاقه ای پاك و دست خطی كه در مكتب خانه خودت آموختم میباشد.
مهربانم، سوز دعا و ورد شبانه ام
تورا می ستایم و بر محراب عشقت دوگانه صداقت و عشقت را بر پا می دارم تا از چند گانگی و نخوت علاقه به غیر بپرهیزم تا در سیر مسیر عشقت به كعبه مقصود رسیده و جرعه ای از زمزم وصلت نوشیده تا سعی خود را بر ای اجابت دوگانه خود از صداقت عشقم تا عشق صادقم را هفت كه نه هفتاد بار بپیمایم تا همچون قاصدكی در میقات باد خوش خبر و خوش یمن بر هر دل شوریده ای نشاط گردم.
مهربانم، مهربان من
تو را به دل دوست می دارم و به سرشت پایدار و تا نفس آخرین از این دامان پر سوز دست بر نمی دارم كه همان نشان سرگشتگی و بی سامانی ماست .
جمعه سی ام مهر 1389
جذابیت انسانی ( داستان کوتاه )
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت....
تبلیغات